تبليغاتX
پرستوهای مهاجر
پرستوهای مهاجر
خورشید از مشرق طلوع خواهد کرد
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”

ارسال در تاريخ یکشنبه 29 آبان1390 توسط احمد
زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم
آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد
و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در
سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص… و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.
اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:
درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید آن را پیش خودتان نگهدارید.
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود!

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست
شاد کردن است
زندگی قهقهه نیست
لبخند است

ارسال در تاريخ چهارشنبه 25 آبان1390 توسط احمد
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

تولد ۳ سالگی وبلاگم مبارک

۱۳/۰۸/۱۳۹۰  سه سال گذشت

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 12 آبان1390 توسط احمد
ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 شهریور1390 توسط احمد

امان از دست من

افطاری سالانه بچهای دوران دبیرستان هم برگزار شد

و دوباره بچه ها را دیدم البته این افطاری خصوصیه و بچه های خاصی میان

و همه دعوت نیستند!!! بچه ها از نظر فکری خیلی عوض شده بودن

یکی از بچه ها که دندون پزشکی میخونه نظرش راجع به ازدواج

 این بود که تا وقتی

آدم میتونه یه پاکت شیر بخره چرا دیگه باید بره یه گاو شیرده بخره!!!

دیگه بیشتر از این نمیشه توضیح داد!!! دیگه خودتون منظورم را بفهمید

یه هفته دیگه قرار بود برای ارائه یه مقاله بره پرتغال و اسپانیا !!! البته مجانی!!!

 و میگفت حداقل اونجا راحت هستم!!! !!! امان از افکار سکولار!!!

بقیه بچه ها هم موفقیتهای خوبی داشتن !!!!

وقتی با خودم مقایسه کردم دیدم که

خیلی عقب هستم نسبت به بقیه بچه ها!!!!

هیچکدوم از بچه ها متاهل نشده بودن

و تفکر غالب بچه ها اقامت توی یه کشور خارجی بود!!!

 نمیدونم توی این چند سال چه

اتفاقی افتاده که با هرکی حرف میزنیم میخواد بره خارج!!!۱

توی کار جدید هم راضی نیستم

ولی توی این آشفته بازار باید قناعت کرد تا برم سربازی!!!

همه اشتیاق گرفتن مدارک بالاتر دارن ولی نمیدونم

 چرا من حس ادامه تحصیل را ندارم

تا روزنگاری دیگه

 چه من باشم چه نباشم  ............

ارسال در تاريخ شنبه 5 شهریور1390 توسط احمد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

ابزار رایگان وبلاگ